۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

458 - شاخه‌ی طوبی

روزی اسکلی نزد شیخی رفت. ملازمان نهیب دادند که یا شیخ! سخنش در گوش مگیرید که مردک اسکل است. شیخ برآشفته فرمود: اسکل پدرتان است. فی‌الحال، مریدان نعره‌زنان جامه‌ها دریدند و بی‌خشونت با چوب در پی شیخ افتادند و سرش در ابریق* عبرت فرو کردند
بیت
نیست شـیخی که بود در بر ما، هـمدم ما
ناصــح و مرشــد و واعـظ نشـود مـحرم ما
شــیــخــک خنـگ ندانـد که شـود آخـر کار
خشتکش بر سر هر کوی و گذر پرچــم ما

* ماتحت شور