۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

266 - آزمونی درباره‌ی شانس

داستان اول: وارد یه بیمارستان میشم و رضایتنامه‌ی «اهدای اعضای بدن بعد از مرگ» رو پر می‌کنم که دست‌کم جون چهار نفر رو نجات میده. وقتی کار تموم شد، در حالیکه دکترها هنوز دارن ازم تشکر می‌کنن اسلحه‌م رو در میارم و یه گلوله تو سرم خالی می‌کنم و بقیه‌ی ماجرا...

داستان دوم: توی شهر بی‌هدف راه میفتم تا به یه خیابون شلوغ می‌رسم. سعی می‌کنم به اطراف توجه نکنم. بدون اینکه به شخص خاصی نگاه کنم اسلحه‌م رو می‌کشم و چهار نفر رو در جا می‌کشم، بعد هم به کله‌ی خودم شلیک می‌کنم و بقیه‌ی ماجرا...

1. چهار تا آدم داستان اول خوش‌شانس بودن یا بدشانس؟
2. چهار تا آدم داستان دوم خوش‌شانس بودن یا بدشانس؟
3. من خوش‌شانس بودم یا بدشانس؟
4. چیزی به اسم شانس واقعیت داره؟